تبليغاتX
زندگی را زندگی کن
زندگی

غوغای زمان راز این جهان

وصف این و آن گرد این شبان

از سرای خوبان با همه سودا گران

از بر این همه خوب رویان

ناله تر کن آوای زمان دیوانه تر کن 

 تقدیم به راز و م ح م د(پاتوق دانشجویان علوم پزشکی)،Dorsa

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
همان يك لحظه اول ، كه اول ضلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهانرا با همه زيبايي و زشتي ، برروي يكدگر ، ويرانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ،بر لب پيمانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
كه ميديدم يكي عريان و لرزان و ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمانرا واژگون مستانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
نه طاعت ميپذيرفتم ،نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده ،پاره پاره در كف زاهد نمايان ،سبحه صد دانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ،هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ،آواره و ديوانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اكر من جاي او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپاي وجود بي وفا معشوق را ، پروانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي ،تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد ،گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
كه ميديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش ،بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري ، در اين دنياي پر افسانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم .
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد ، وگرنه من بجاي او چو بودم ،يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم .

عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد
__________________
نمدانم شاعر این شعر کیه لطفا به من بگین
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 10:54  توسط ایران سمیعی | 

راستی چه بهتر

راستی چه بهترکه از دور

تو را بینم

راستی چه بهترکه رب

را فقط خود بینم

راستی چه بهترکه صدای

دیوانه یخود بینم

شرمنده شعر بلا فاصله آمد

امروز فهمیدم که انسان باید عشق را درک کند تا امروز بر عشق انتقاد ها کردم که رب مرا ببخشد

آن کس که نداند ونداند که نداند

در جهل مرکب ابدا لدهر بماند

شعر دوم از ابن یمین

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست 

یکدست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست 

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما

گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

شعری از مولانا ی کبیر

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 10:20  توسط ایران سمیعی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
دی 1388
آرشیو موضوعی
ساده بگیر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM